تبليغاتX
َAlone Star
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
.::. باورم نمیشه که داری میـــای !!!!
 

سلام عزیز دلم ، خوبی مهربونم ؟

از اون لحظه ای که این خبر خوب رو بهم دادی سر از پا نمیشناسم ، خیلی خیلی خوشحالم ، باورم نمیشه خدا به این زودی به حرفم گوش داد و کاری کرد که من محبوبم رو ببینم ، وای خدای من ، کی فکرش رو میکرد ما که قرار ماهها همدیگر رو نبینیم به همین زودی باز فرصتی برای با هم بودن پیدا کنیم؟خدایا شکرت ، خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم ، الان داشتم عکسامون رو نگاه میکردم ، توی عکسهای قبلی که آخرین دفعه ازت گرفته بودم یه عکس خیلی جالب رو پیدا کردم ، میدونی کدوم عکس رو میگم؟یادته روز آخر که تو داشتی از پیشم میرفتی با هم رفتیم یکم قدم زدیم ؟یادته دو تایی رفتیم تو یه کوچه که درختهای قشنگی داشت ؟ وسطهای کوچه یه درختچه خیلی خوشگل بود که گلهای ریز قشنگی داده بود ، تو گل چیدی و من ازت گرفتمش و داشتم نگاش میکردم ، بعد تو دوباره گل رو از من گرفتی و منم بهت گفتم عزیز بذار ازت فیلم بگیرم ، صبح زود بود و نور خورشید خیلی ملایم تابیده بود ، و هوا هم خنک بود ، وقتی گل رو ازم گرفتی و دور شدی منم شروع کردم به فیلم گرفتن ازتو ، بعد هم دستت رو گرفتم و همون جور که دستامون تو دستای هم بود عکس گرفتم ، بعدش یواش یواش راه افتادیم تا تو دیرت نشه و به ماشین برسی ، تو تمام اون لحظه ها که به لحظه خداحافظی نزدیک میشدیم حال بدی داشتم ، هر دفعه که ازم دور میشی این حس رو دارم ، دلم میخواد یکدفعه معجزه ای بشه و تو از پیشم نری ، اما چاره ای نیست ...

دستای همدیگه رو گرفتیم و آروم آروم به سمت ترمینال اومدیم ، همه اش دلم میخواست محکم بغلت کنم ، دلم میخواست بلند بلند گریه کنم ، هر کاری میکردم تا تو اون لحظه ها با ناراحتیم تو رو ناراحت نکنم نمیشد ، یادمه بعدا بهم گفتی که چشمات اونقدر با خودشون غم داشتن که همه متوجه میشدن ، اومدیم پائین و یکم صبر کردیم تا مسافرها سوار بشن ، مدام میبوسیدمت و گریه میکردم ، جدایی واسم خیلی سخت بود ، تو سوار ماشین شدی ، بعد از مدت کوتاهی ماشین حرکت کرد ، تو بهم زنگ زدی . بهم گفتی گریه نکن عزیزم، اما دست خودم نبود ، محبوبم داشت از پیشم میرفت ، احساس میکردم دارم خفه میشم ، نمیتونستم خوب نفس بکشم ، دلم میخواست منم باهات بیام اما ...

هیچ وقت یادم نمیره ، ماشین داشت دور و دور تر میشد و من فقط با گریه رفتنش رو تماشا میکردم ، گریه هام بدتر شد، نمیتونستم جولوی اشکام رو بگیرم ، همه اش میگفتم خدایا صحیح و سالم برسه خونه وایستادم و رفتن ماشین رو نگاه کردم ، اتوبوس رفت و رفت و محبوبم را با خودش برد ، آخ که چه روزی بود ، همیشه همینطور بوده ، وقتی میای فقط دلم میخواد نگات کنم  ، انگار همه دنیا رو بهم دادن ، و وقتی میری اونقدر دلتنگت میشم که دلم میخواد برم یه جا تنها باشم و زار زار گریه کنم ،اما تلخی دوری به شیرینی دیدار می ارزه ، مهربونم قرار دوباره چند روز دیگه تو بیای ، دوباره قرار دستای مهربونت رو بگیرم ، اصلا فکرش رو نمیکردم به این زودی ببینمت ، وای که چقدر دلم برات تنگ شده ، دلم میخواد محکم بغلت کنم تا باورم شه پیشم برگشتی ، دلم میخواد از تمام لحظه های با تو بودن بهترین استفاده رو بکنم ، دوست دارم مدام به چشمای نازت نگاه کنم ، دستات رو بگیرم ، دوست دارم سرم رو بذارم رو شونه هات و باهات حرف بزنم ، خوشحالم ، خیلی خوشحالم که میای ، اما مهربونم این دفعه یکم دیر تر برو ، ای کاش میشد منم باهات بیام ، آخ خدای خوبم ، اون روز قشنگ کی میرسه ؟؟؟؟ روزی که منو معشوقم واسه همیشه پیش هم بمونیم ، روزی که هیچ وقت همدیگر رو تنها نذاریم ، عزیز دلم ، بیا برای رسیدن به اون روز دعا کنیم ، دعا کنیم تا اون روز زیبا زودتر برسه

هستی من ، با تمام وجود منتظر دیدنت هستم

خواهش میکنم زود بیا ، دوستت دارم فرشته من ،هزاران بار میبوسمت مهربونم

                                               بی صبرانه منتظرت هستم

                                                  

                                                               

 

نوشته شده توسط تک ستاره تنها در 9:34 PM | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه پنجم تیر 1387
.::. یه عصر زیبای تابستونی اما بدون تــــو . . .

سلام مهربونم ، سلام خورشید زندگی من

خوبی گلم؟چه خبر ؟ آره عزیزم میدونم ، دیر به دیر میام اینجا ، اما خودت خوب میدونی دلتنگیام اونقدر بزرگ شده که حوصله نت اومدن رو ندارم

هر وقت دلتنگت میشم دلم میخواد بهت زنگ بزنم و با شنیدن صدای زیبات آروم بشم ، نازنینم تو بهتر از هر کسی میدونی که دوریت حوصله هیچ کاری رو واسم نذاشته ، قشنگ من ، الان که دارم واست چیزی مینویسم تازه از حیاط برگشتم ، با حاج خانم توی ایون نشسته بودیم ، قبل از اینکه بیایم تو ایون بارون اومده بود و هوا خنک تر شده بود، تو ایون فرش پهن کرده بودیم ، حاج خانم واسم میوه آورده بودن و رفتن تا واسم چایی بریزن ، منم از فرصت استفاده کردم و واست sms دادم ، نازنینم سکوت خیلی قشنگی اینجا حکم فرما بود ، فقط گه گداری صدای گنجشکهای کوچولو که دنبال هم کردن سکوت مطلق رو میشکست ، نور خورشید از لابلای برگهای درخت گردوی همسایه روی صورت من میتابید و باعث میشد بعضی وقتها چشمامو ببندم تا نور اذیت نکنه ، آخ که چه گردوهای درشتی داره ، بعضی وقتها هوس میکنم  برم بالا و چند تا گردو بچینم ، هر از گاهی نسیم خنکی میومد و آرامش منو دو چندان میکرد ،

برای یه لحظه سرم رو بالا گرفتم

  آسمون آبی آبی بود ، چند تا ابر خیلی سفید به آرومی در حرکت بودن ، خودت میدونی که من چقدر آسمون رو دوست دارم واسه همینم با موبایلم از آسمون و گردوی همسایه عکس گرفتم ، اونقدر از آسمون عکس گرفتم که گوشیم پر شده ، اما این آسمون کجا و آسمون من کجا ، چقدر دلم میخواست تو هم تو اون لحظه کنار ما بودی ، حاج خانم بعد از اینکه واسم چایی آوردن رفتن و فواره حوض رو باز کردن ، مهربونم همه چیز مثل بهشت شده بود ، فقط جای فرشته من خالی بود ، تابستونها ،نشستن تو ایون رو با اونهمه زیبایی ،یکی از آرامش بخش ترین کارایی که دوست دارم ، حاج خانم از هر ۱۰ کلمه که به من میزدن ۹ تاش دعوا بود ، وقتی اونجوری مادرانه منو دعوا میکنن یا نصیحتم میکنن خوشحال میشم ، سعی میکنم نخندم اما بعضی وقتها نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم واسه همین با صدای بلند میخندم و با این کارم حاج خانم رو حسابی ناراحت میکنم ،قصدم بی احترامی به حاج خانم نیست اما خیلی دلسوزانه منو دعوا میکنن،بعد از مدتی حاج خانم هم از خنده من خنده شون میگیره و میخندن ، و میزنن پشتم و میگن خدا بگم چیکارت کنه ، منم فوری میگم پولدار ، خدا ایشا ا... پولدارم کنه ، و باز میخندیم ، مامان رفتن خونه خواهرم ، هر وقت تو خونه تنها باشم میام بالا پیش حاج خانم و حاج آقا ، معمولا عصرها همه با هم میریم بیرون ، خیلی دوستشون دارم ، امروز اونقدر با هم حرف زدیم که متوجه گذشت زمان نشدیم،  یکدفعه حاج خانم داد زدن و گفتن ، خدا بگم چیکارت کنه شام درست نکردم ، هر وقت تو میای پیشم اصلا نمیفهمم کی شب میشه کی روز ، مامان هم همیشه این حرف رو به من میزنن ، میگن وقتی من نیستم ساعت خیلی کند کار میکنه اما وقتی پیششون هستم متوجه گذشت زمان نمیشن ، ما اینیم دیگه ،قرار بود عمو محسن و خانواده اش شام بیان اینجا ، منم به حاج خانم تو کارا کمک کردم و فوری با حاج خانم خداحافظی کردم و اومدم پائین ، بنده خدا خیلی اصرار کردن که شام پیششون بمونم اما الکی بهونه آوردم که کلی کار دارم و باید برم ،راستش رو بخوای اصلا حوصله مهمونی نداشتم ، فوری اومدم اینجا تا بهت زنگ بزنم که متاسفانه مثل خیلی وقتها تو به گوشیت جواب ندادی ، منم اومدم نت تا از امروز واست بگم ، راستی عکسهایی که گرفته بودم رو گذاشتم تا تصویری از اون لحظه قشنگ رو ببینی ، مهربونم جات خیلی خالیه ، زود برگرد به خونه که منتظرتم ، عشق من خیلی خیلی ... دوستت دارم

                                                                  مواظب هستی من باش

نوشته شده توسط تک ستاره تنها در 10:14 PM | | لينک به اين مطلب